خرید بک لینک
چند روز پیش یکی از همکاران قبلی شرکت را همراه خانواده اش اتفاقی در کافی شاپ دیدم. پیش امد و سلام و احوالپرسی گرم کرد و من را به خانواده معرفی کرد. کمی از خاطرات گذشته گفت و خندیدیم. برای اینکه حرفی زده باشم و فقط لبخند تحویل نداده باشم پرسیدم اوضاع شرکت چطوره؟ گفت چی بگم آقای مهندس، افتضاح، چندروز پیش با همکاران صحیت می کردیم همه می گفتند صد رحمت به دوران شما!!! متوجه نشدم تحسین شدم؟ متلک انداخت؟ خوب بودم یا برای آن دوران افتضاح بودم و چون الان افتضاح تر است صد رحمت به دوران من، یا بالاخره چی؟پ

برچسب: نویسنده: اشکان خلیلی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 8:47

شاید باورتان نشود، اما زندگی هنوز جریان دارد، میروم و می آیم، نمایشگاه کتاب رفتم، 3 روز تمام، جزو ساعتهای عمرم نبود، لابلای کتابها زندگی کردم، چند کتاب را همان کنار غرفه نشستم و حداقل 7، 8 صفحه اش را خواندم، تهران با نمایشگاه کتاب، تهران دوست داشتنی من است، خانه من است، زندگی همین جوری ها ادامه دارد. ادم ها هنوز بهترین قسمت زندگی اند، گاهی قشنگ ترین قسمتش، مثلا رفته ام مطب دکتر برای کنترل گزارش سی تی اسکن و ام آر آی، نوبتم شده است، نوبت پیرمرد بعد از من است، اما می گویم شما بروید داخل، میرود و د

برچسب: نویسنده: اشکان خلیلی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 8:47

"من میرم، باید برم، تو هم برو، اما اینطور نه، طوری برو که بتونم، اینجوری نه، بد شو، یه گندی بزن، یه دروغی بگو که بفهممش، یه خیانتی کن که به همم بریزه، یه چیزی بگو که دیگه نخام ببینمت، یه کاری کن احمد بعد برو،من باید برم، اما اینجوری نمیتونم. یه کاری کن تورو به هرچیزی که می‌پرستی" باران بود مثل الان، دستفروش‌رسانی‌های پارک ولکس‌گارتن، کارتن بسر بطرف باغ رز میدویدند، آسمان تاریکی را غنیمت گرفته بود و شب آخر تابستان غرش‌کنان با بارانی سرد به پاییز وصل شد.

برچسب: نویسنده: اشکان خلیلی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 8:47

سرشب بی حوصله از خودرو پیاده می‌شوم، داروخانه هست و کلی ادم داخلش، میروم داخل، فعلا بزرگترین مرکز تهیه دردسترس است و شاید بشود چیزهایی شوق‌انگیزی انجا پیداکرد، و بله پروتیینیک بسته پروتیین یک کیلویی وی برند یوروویتال چشمم را می‌گیرد، برند اروپایی هرجایی پیدا نمی شود، چند؟ ۳ و ۶۰۰، بدید لطفا، امروز صبح میخواستم شیر و پروتیین اماده کنم و ببرم دفتر، در قوطی پروتیین راباز میکنم، پلمپ کاغذی پاره شده و ظاهرا قبلا افتتاح شده. قوطی را همراه کیف و دمبل دستک روزانه برمیدارم. لعنت بر تمدن صنعتی میفرستم و

برچسب: نویسنده: اشکان خلیلی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 8:47

صفحه بندی